متاهلم،خواب دیدم یه آقاپسری عاشقم شده و اومده خواستگاری و قرار شد بیشتر آشنا شیم!
یکی از اقوامشون فوت شد و من رفتم مراسم،وسط مراسم جنازه رو که یه زن پیر بود با برانکارد آوردن گذاشتن وسط!
چون برانکارد چرخ داشت و خونه شیب دار بود یکم راه افتاد داشت میرفت سمت سفره که پهن بود و روش سالاد اینا بود،که چندتا از آقایون گرفتنش!!
بعد منم داخل اتاق بودم با دوتا خواهر خواستگارم،ازم سوال میکردن منم جواب میدادم،قشنگ اسماشونم یادمه،اسم بزرگتره شیوا ،اونیکی مریلا!!!!
بعد اسم باباشونو پرسیدم اسمش مار بود!!!!!!😐🗿😟
بعد هیچی من یادم اومد شوهر دارم😐😐😐😐😐😐😐
یجوری از مراسمه در رفتم