سلام بچها من عاشق یک پسر که نمیشه گفت یه مرد واقعی شدم خیلی با شخصیت آروم با احساس و با شعوره تو فامیل مونه از راه دورن خیلی کم میان اینجا اون یکبار اومد سمتم من محل ندادم حالا نمیدونم شوخی بود یا چی خواستگاری کرد با خنده اما الان من عاشقش شدم اون باز بهم محل نمیده نمیدونم چیکار کنم برم باهاش منطقی حرف بزنم آخه اختلاف سنی داریم شهر دور نمیشه که بریم تو رابطه نمیدونم چیکار کنم بگین منم از وقتی که اومدن چند وقت پیش رفتن خیلی وابسته شدم همش بهش فکر میکنم و همش میخام که خودم رو تغییر بدم آخه به نظرم سن عدد و خیلی از هنر پیشه ها بازیگر ها اختلاف سنی دارن من همش دنبال اینم که خودمو قیافمو تغییر بدم نمیدونم ولی از یک طرف میگم اونی که دوست داشته باشه تورو همونی که هستی میخواد و تغییرات نمیده بگین بیخیال عشقم شم با منطقی برم جلو شرایط رابطه هم ندارم خانوادام مشکل دارن با این موضوع اگه دیر بجمبم دیر میشه از دستش میدم من چندبار که این تاپیک میزارم کسی راه حل نمیدن لطفا
من این دفعه که بیاد کل تلاشمو میکنم اگه نشد لحظه آخر رفتن شو بهش میگم آخه بدتر از همه شرایط گفتن شو ندارم نباید مارو با هم ببینن بد میشه آخه داستان خواستگاریش تا پای قضیه مهریه هم رفته و من خبر نداشتم
وای اون دفعه که اومد بودن گفتم خوراکی میخام فلان هوس کردم رفت کلی خوراکی گرفت تو بارون خودشم دوتا بیشتر نخورد این دفعه هم شارژر میخواستم برف بارون بود تو کوچه هم نیرو ویژه پلیس بود رفت برام شارژ آورد گوشی خودشم آیفون بود من تایپ سی برام آورد ولی من خیلی بد خرابش میکنم تو جمع برگشتم گفتم من که شارژ نخواستم گوشیم ۹۰ درصد من برا یکی دیگه خواستم
ینی خانوادش با خانوادت حرف زدن راجع به مهریه اینا؟
نه خودش با مامانم و داییم رفته بودن طبقه پایین همه با مامان اون بحث راجب من بود من خبر نداشتم مغرشو شست شو دادن بهم سرد شده وقتی من رفتم طبقه پایین دیدم یهو بحث کشیدن به دلار که نفهمم
نه مامانم ازش خوشش نمیاد میگه همش سیگار میکشه معتاد ولی ورزشکار بعدشم یچیزی فهمیدم خب یه طلسم بود از من که مانع ازدواجم میشده یعنی بختم بستن همین چند روز پیش دعانویس ۵ میلیون میخواست میگفت خیلی قوییه فلان راست میگفت من خیلی خواستگار دارم دکتر مهندس ولی همه کنسل میشد یهو مثل این الان اون طلسم رو شکسته نمیدونم این دفعه که بیاد پیشم فرق داره
اره جالبه اگه بدونی کی طلسم کرده یکی از فامیل خودمون چونکه دختر داره خودش و میخواد به مجتبی یعنی همونی که عاشقشم قالب کنه سر سفره دخترش و نشوند روبه رو اون به زور دخترش شبیه عجوزس ریش داره حتی هی مجتبی رو به حرف میکرد ای نمک بده آب بده بخت منم اون بست یادم بهم همش شکلات میداد