سلام ۲۰ ساله ازدواج کردم ،دو تا بچه دارم ، سنم کم بود ، از اول همسرم بد بین و شکاک بود ، فک میکردم رفته رفته شناخت پیدا کنه بهتر میشه ، ولی نه نشد ، خود شیفته ، بچه ننه ، بود ، از اول اوضاع مالیش بد نبود ولی پدر من با وجود زحمت زیاد اوضاع مالی خوبی نداشت، بعد ازدواج دست تنگ پدرمو میزد تو سرم دائم که ندارید و بدبخت بودید و ... یبار شنبدم تلفنی به خواهرش که مشکل داشت با همسرش میگفت ما شانس نداریم منم مثل تو زنم واسم آدم شده بدبخت گدا رو اوردم ادمش کردم حالا شاخ شده ، بعد ازدواج وضع مالیش خوب شد ، دانشگاه رفت ، ولی من حتی حق رفتن به باشگاهم ندارم ، حتی رفتن به خونه مادرم ،
الان بعد این همه سال که خودشو مادرش عذابم دادن ، دیگه تو سرم نمیرنه ، و نداری خانوادمو وسط نمیکشه ، محبتش یکم بیشتر شده ، ولی هنوزم شکاکه ، تهمت میرنه ، خیلی تلاش کردم که بتونم فراموش کنم حرفاشو کاراشو ولی نمیتونم ، هم از خودش هم مادرش حالش بهم میخوره ( کارا و رفتارای مادرشو نگفتم از حوصلتون خارج نشه ) ولی خیلی داغونم ، از یه طرف میگم بخاطر پول موندم چون پشت ندارم ، از یه طرف بخاطر بچه هام ، از یه طرفم نمیتونم کنار بیام باهاش 😞 خیلی خستم ، مشاوره رفتم میگه پارانویا هست ولی دکترم نمیاد ینی اصلا قبول نداره بیماره