من امتحان داشتم خواهرم ساعت ۷ صبح بلند شده بود مبخاست خونه جارو بکشه گفتم نکن من درس دارم دوساعت دیگه میرم امتحان قبلش بهم گفته بود برو حاضر شو دید دارم حاضر میشم گفت تو که درس نمیخونی میزاشتی جارو بکشم بعد گفت گوی ساده بود من واقعا استرس داشتم خواهرم بدون توجه به من حرصمو بیشتر در میاورد بعد میگفت حرف میزنی جوابتو ندم گغتم بابا بزار من بخونم دیگع هی حرف زد هی ادامو در اورد ببینبد خواهر من کاففیه کسی اعتراضی چیزی کنه بهش یا یذره صداشو نازک کنه براش و عاجزی کنه بدون اینکه یکذره شرایط طرف مقابل براش مهم باشه شروع میکنه جواب دادن و اداشو دراوردن خدایی من فقط ازش انتظار داشتم اون دوساعت اذیتم نکنه خواهرم ۴۰ سالشه اصلا براش مهم نبود من چ زجری میکشم اخرشم من یه حزف بدی بهش زدم. برگشتم از امتحان عصبی که چرا اینجور بهم گفتی بابا خواهر من احساس میکنه با حاضر جوابی و مسخره کردن طرف مقابل مدال المپیک میگیره ۴۰ سالشه هیچ وقتم عوض. نمیشه مثلا فکر کن یکی بهش بگو محاله جوابتو نده واقعا ازدستش عصبانی ام وون تمرکز منو بهم ریخت و باعث شد ازمونو بد بدم
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
روزی دختری خواهم داشت شبیه خودم باچشمهایی درشت که همه ی دنیا را زیبا میبیند عاشقانه زندگی میکند، تنفر برایش بی معناست، مهربانی را یادش میدهم، اعتماد راهم...یادش میدهم همه دنیایش را با مادرش قسمت کند، حتی خطاهایش را،آن وقت هیچ وقت تنها نمی ماند ...نمیگویم دخترم بترس ازمردها می گویم بترس ازگرگها، مردهاکه گرگ نیستند، پدرت فرشته ای است که روزی خدا او را فرستاد و روح تنهای مرا لمس کرد و نگذاشت ، تنهابمانم....روزی دختری خواهم داشت شبیه خودم اما بسیار قوی تر، بسیار بخشنده تر، بسیار مهربان تر و بسیار صبور تر...
اره مثلا ناخودگاه صدایی ازم بیادموقع حرف زدن انقدر ادم جلب و بدیه میادعین همون ادا رو در میاره عمدا از روی جلب بودن من اون رپز بهش گفتم بی همه چیز انقدر متعصب شد چ اذبه من کفتی بی همه چیز گفتم چون خیلی اذیتم کردی امتحان داشتم دوساعت نتونستی تحنل کنی از امتحان برمیگشتم عی باهام دعوا میکزدیذ