ای خداوندانِ مال، الإعتبار الإعتبار!
ای خداخوانانِ قال، الإعتذار الإعتذار!
پیش از آن کاین جانِ عذرآور فرو میرد ز نطق
پیش از آن کاین چشمِ عبرتبین فرو مانَد ز کار
پند گیرید ای سیاهیتان گرفته جای پند!
عذر آرید ای سپیدیتان دمیده بر عذار!
ای ضعیفان! از سپیدی مویتان شد همچو شیر
وی ظریفان! از سیاهی رویتان شد همچو قار
پردهتان از پیشِ دل برداشت صبحِ رستخیز
پنبهتان از گوش بیرون کرد گشتِ روزگار
تا کی از دارالغروری ساختنْ دارالسرور؟
تا کی از دارالفراری ساختن دارالقرار؟
در فریب آباد گیتی چند باید داشت حرص؟
چشمتان چون چشمِ نرگس، دستْ چون دستِ چنار
در جهان شاهان بسی بودند کز گردونِ مُلک
تیرشان پروینگُسِل بود و سنان جوزافگار
بنگرید اکنون بناتُالنعشوار از دست مرگ
نیزههاشان شاخشاخ و تیرهاشان پارپار
مینبینند آن سفیهانی که تُرکی کردهاند
همچو چشمِ تنگِ تُرکانْ گورِ ایشان تنگ و تار
بنگرید آن جعدشان از خاکْ چون پشتِ کَشَف
بنگرید آن رویشان از چین چو پشتِ سوسمار
سر به خاک آورد امروز آنکه افسر بود، دی
تن به دوزخ برد امسال آنکه گردن بود، پار
ننگ ناید مر شما را زین سگانِ پر فساد؟
دل نگیرد مر شما را زین خرانِ بیفسار؟
اندر این زندان، بر این دندانزنانِ سگصفت
روزکی چند ای ستمکش! صبر کن! دندان فشار!
تا ببینی روی آن مردمکُشان چون زعفران
تا ببینی رنگِ این محنتکَشان چون گلانار
گرچه آدمصورتانِ سگصفت مستولیاند
هم کنون باشد کز این میدانِ دل، عیّاروار
جوهرِ آدم برون تازد، برآرد ناگهان
زین سگانِ آدمیکیمُخت و خر مردُم دمار