شده دلتنگ شوی چاره نیابی جز اشک
من به این چاره ی بیچاره دچارم هر شب
شده آیا که غمی ریشه به جانت بزند
گره در روح و روانت به جهانت بزند
شده در خواب ببینی که تو را قرض کند
بروی وَهم شوی تا که تو را فرض کند
شده در گوش ِ تو گوید که تو را باز تو را
نشوم فاش ِ کسی تا که شوم رازْ تو را
شده آغوش شود تا که هم آغوش شوی
گره ات باز کند تا که تو خاموش شوی
شده یک شب برود تا که روی در پی او
که تو فرهاد شوی تا بشوی قصه ی او
به همان حال بگویی که تو مجنون ِ منی
به تو بیمار شدم تا که تو درمون ِ منی
شده دلتنگ شوی غم به جهانت برسد
گره ات کور شود غم به روانت برسد
که روی دیدن ِ او تا که کمی شاد شوی
بروی در بغلش تا که تو آباد شوی
که بگوید که تو تعریف ِ همان عشق ِ منی
بروی یا نروی هر چه شود جان ِ منی
گره ات باز کُنَد تا که تو بینا بشو