هیچ کدوم. از حرف زدن با شما لذت می برم. اصلا نمی دونی وقتی بهم گفتن میخوای من و ببینی، چه حالی شدم! توی پوست خودم نمی گنجیدم. هم سلولی هام فکر کردن خبر آزادی ام و شنیدم. اما نه؛ دیدن تو بود که خوشحالم کرد. راستی از دختر آدم فروشم چه خبر؟ فردا می ره مدرسه؟
_ببین؛ یه بلایی سرت بیارم که حالت ازم بهم بخوره. درست مثل بقیه که ازشون متنفری. دخترت؟ مگه برات مهمه؟
_هرچه از دوست رسد نیکوست... شما هر بلایی سر من بیاری، مهر و محبت من نسبت بهت کم نمیشه. عجیب رفتی ته قلبم بیرون هم نمیایی سرگرد...
_می بندی دهنت و؟ یا همون بلایی که سر سامان آوردی رو سرت بیارم جنایتکار؟ دارم باهات جدی حرف می زنم. درضمن بهتره بدونی تو نه بویی از انسانیت بردی نه بویی از پدر بودن. وااگرنه بلایی سر سامان نمی آوردی که باعث بشه حالم از دخترت بهم بخوره. توی چشمای دلارام همش تو رو می بینم. دیگه نمیتونم ازش حمایت کنم. دیگه نمیتونم به فکرش باشم. بهتره از الان به بعد بیشتر نگرانش باشی؛ چون من دیگه حامی و مراقبش نیستم. برو و از دل نگرانی براش بمیر.
پدرام این را گفت و با عصبانیت از جایش بلند شد. دوباره به شهرام نگاه کرد و برگه ای سفید به همراه خودکار به او داد و گفت:( برای اینکه بیشتر از این دلبسته من نشی، از پرونده ات انصراف میدم؛ تو دیگه من و نمی بینی که بخوای ادای مجنون و واسم در بیاری. پرونده ات و میدم دست یکی دیگه که در عرض یه جلسه به نکرده هاتم اعتراف کنی چه برسه به کرده هات. به قول پدرم ایراد من اینه که خیلی دلسوزم؛ حتی در حق بچه های خلافکارها مثل دخترت... یکی رو میفرستم سروقت تو و دخترت تا بفهمی دنیا دست کیه!) و خواست از اتاق خارج شود که شهرام با نگرانی گفت:( سال تولد توئه.)
پدرام برگشت و با تعجب به او نگاه کرد. شهرام چیزی که گفت را در جواب سوال اول بازجویی نوشت. سوال بعدی را در کمتر از یک ثانیه خواند و دوباره گفت:( اسمش منصوره؛ آدم منه. همه کارهارو به دستور من کرده. تمام کارهایی که کرده رو می نویسم به یه شرط...)
_تو داری واسه من شرط میذاری؟
_جدی می گم سرگرد؛ اگه بری و نخوای بهم کمک کنی، حتی اگه بمیرم هم به سوال هایی که اینجا نوشته جواب نمیدم. تو باید مسئول پرونده من باشی؛ تو باید حامی دخترم باشی؛ تو باید ازم بازجویی کنی. اگه بخوای باهام لج کنی و بری، حتی اگه اعدامم کنن، نمی تونن جواب سوال هاشون و بگیرن. اگه می خوای پرونده ما نیمه باز نمونه، این کارو نکن. انصراف نده...)
پدرام دوباره برگشت و روی صندلی نشست. کاغذ بازجویی را از او گرفت و دوباره به سوال ها نگاه کرد. سوال اول رمز گوشی شهرام بود که همین چند دقیقه پیش آن را لو داده بود.
_رمز گوشیت سال تولد منه؟ منظورت چیه؟ تو از کجا میدونی من چه سالی به دنیا اومدم؟ از اون مهم تر، سال تولد من و میذاری روی رمز گوشیت؟
_آره. هم رمز گوشیم؛ هم رمز کارت های بانکی ام. سال تولدت و دوست دارم فقط همین. خوش آهنگه! هزاروسیصد و پنجاه وشش...
_باز داری می پیچونی! تو چته؟ چی از جون من میخوای؟ نه به اون که میخواستی بکشیم نه به این که...
شهرام عصبانی شد و گفت:(هزار بار گفتم نمیخواستم تورو بکشم. دیدی که؟ هدفم سامان بود؛ رفیق شفیقت! بس کن دیگه. نگو میخواستم تورو بکشم. تو مسئول پرونده من و خانواده ام می مونی؟ از دخترم حمایت می کنی؟)
_خیلی پررویی! خیلی...