پارسال ماه رمضون ظهر یه چرتی زدم فشارم پایین بود یه دفعه دیدم دارم خفه میشم تو خواب تو یک لحظه جلو چشمام یه سیاهی ابی قرار گرفت گفتم توروخدا منو برگردونید میخوام زندگی کنم ( من همیشه از زندگیم ناراضی بودم ) بارها ارزوی مرگ کرده بودم چون یجورایی زندگیم پر از سختی بود با این حال .
دیدم روحم جدا شد برای چند ثانیه و رفتم اشپزخونه شدیداااااا دلتنگ ناخونک زدنو غذا خوردنو چیزای جزیی شدم حسرت میخوردم که دیگه نیستم تجربه شون کنم گفتم کاش میشدبرگردم و دستای مامانمو حس کنم یه دفعه دلتنگ مادرم شدم گفتم مامان توروخدا نزار ببرم میخوان منو ببرن اونم جیغ میکشید انگار بغلم کرده بود نرم ... فقط قول دادم حوب زندگی کنم تا اینکه یهو به حالت شوک از خواب بیدار شدم مامانم گفت انگار نفست گرفته بود