وای من اصصلااا نمی تونم عجله ای کار کنم و خونمم همیشه به هم ریخته است
یبار با دوست همسرم و همسرش رفتیم سیزده بدر اونجا بارون بارید گفتن بریم خونه شما
اومدیم خونه ما خونه مونم انگار بمب ترکیده بود اعصابم به هم ریخت منم همونجوری نشستم اهمیت ندادم
یبارم ساعت ۱۱ شب دوست همسرم زنگ زد داریم میاییم
خونم باز ریخت و پاش و آشغال بود بلند نشدم حتی یه جارو بزنم فقط الکی جمع و جور کردم چون مشکل از مهمونام بود نه از من
اونی که یهویی میاد مشکل از خودشه مشکل از من و خونه زندگیم نیست پس بهتره بیاد بشینه رو آشغالا و چای تلخ بخوره بعدش بره پشت سرم هرررر چی میگه بگه به درک
اما دخترخاله هام همیشه چند روز قبل اطلاع میدن که میخوان بیان و منم وقتی اونا میان خونم دسته گله و پذیرایی عالی میکنم