من یه مدت خیلی طولانی بعد از جدایی افسردگی شدید گرفتم خودم و ول کردم چاق شدم صورتم پژمرده شد هر کسی بهم میگفت چاق شدی خودم و نمیدیدم وقتی گذشته رو کنار گذاشتم و رفتم جلو آینه تازه فهمیدم چه بلایی سرم اومده
اگه برات بگم. چی کشیدم. من پدرم به دیکتاتور بود. وقتی شوهرم اومد خواستگاریم من از ترس پدرم که نمیتونم جواب منفی بدم به مامانم پناه بردم. و گفتم من میترسم جواب نه بدم من این رو نمیخوام . مامانم با بابام حرف زد و بابام قبول کرد. بعد چند روز مامانم باهام بداخلاق شد چرا جوابم منفیه . منم چون بی کس بودم قبول کردم. آخه لعنتی من از دست پدر دیکتاتورم بهت پناه آوردم. تو با من همچین کردی. حالا هم بدبختم منتظر مرگ دیکتاتور افراطی پدرم هستم تا طلاق بگیرم
روز محشر قیامت خواهم کرد اشک همه رو در میارم. اشک اونایی که بهم ظلم کردن و اشک بقیه از شنیدن دردهایم و ظلمهایی که به من شد😭😭😭
شوهرخواهرمنم همینجوربودبخدا ازبس دروغ میگفت کارکه میکرد درامدش روکامل ب خواهرم نمیگفت معتادشد ولی ال ...
فداتشم عزیزم من سالهاست روی پای خودم وایسادم بچمو تنهایی دارم بزرگ میکنم گاهی وقتا خسته میشم اما باز بلند میشم یکی هست سالها پیش عاشقم بود کنه احمق قبولش نکردم الان باز میخواد من و ببینه برای همین دارم به خودم میرسم که جلوش پژمرده نباشم
عزیزم .چند سالشه. بازم پدرت خوبه میذاره تنها زندگی کنی پدرم افراطی نمیذاره
من مجردم بودم تنها زندگی میکردم خانوادم اصلا کاری ندارم میگن فقط تو حال روحیت خوب باشه هر جوری دوس داری زندگی کن من اعصاب ندارم مامانم اینا همش مهمون دارن نمیتونم با اونا باشم پسرم 5سالشه
آدما باهم متفاوتن من تو این سن مامانم اینجوری بود پول داشتم به مقدار رفتم بجای دور چند سال از من خبر نداشتن بعد دیدن نمیتونن من و بزور شوهر بدم دیگه بیخیال شدم