یکی تو همین سایت نعریف میکرد از وقتی رفتیم داخل اون خونه من سنگینی احساس میکردم بچه نوپا هم داشت
میگفت از خونم صدای پای پوییدن بچه ها میومد و من میگفتم حتما واحدهای دیگه هستن یا خیالاتی شدم تا اینکه دیدمشون
چندتا کوتوله در حال دوییدن بودن تا بهشون میرسیدم غیب میشدن به شوهرم گفتم باور نکرد خواب و خوراکم گرفته شده بود
تا اینکه یه روز شوهره از سرکار اومد کلید انداخت اومد تو دید بچش دویید رفت تو اتاق هرچقدر گفت بابایی بیا بغلم خبری نشد اما وقتی وارد خونه شد دید بچش روی پای مادرش خوابیده میگه همون شب جمع کردیم رفتیم