داستان از این قراره من وقتی دبیرستانی بودم خیلی ساده بودم از این ساده ها که به اسکلی میزد ، واسه همین بچه ها همیشه منو دست مینداختن، و مثلا میگفتن اسکله الان چندسال گذشته و خب من خیلی پخته شدم و هیچ کدوم از اونا هیچ کدومشون شخصیت و موقعیت منو ندارن، حتی بلد نیستن مثل من صحبت کنن، مثلا یکی از فامیلامون که تهرانیه و خوش سرزمین بهم گفت من بلد نیستم اینجوری صحبت کنم ولی این داستان منو خیلی اذیت میکنه چون یکی از دوستام میگفت فلانی تو دبیرستان گفته آخی چقدر دلم براش میسوزه تو دبیرستان حساب دیونه میکردن ناراحت شدم از این حرف