اون اتفاقات که افتاد من شروع کردم به آمارش رو دراوردن و به مامانمم گفتم
مامانمم واقعا منطقی رفتار کردو بهم توی شناختنش کمک کرد
انقدر پیگیرش شدم تا فهمیدم پسر وسطی یکی از اقوام دور ماست
فارغ التحصیل دانشگاه فردوسی مشهد و چند سالی از منم بزرگ تره و منم هم سن برادر کوچیکش ام و مادرش فقط سه تا پسر داشت و شوهرش استرالیا بود
یکم که گذشت محرم سال ۴۰۳رسید من هر روز میرفتم هیئتی که فامیل هامون برگزار می کردن و برگزار کننده اصلی هیئت هم شوهر عمش بود
و اینم بگم شوهر عمش میشه دوست خیلیییییی صمیمی بابای من
۴/۲۸ سال ۴۰۳ بود که برای آخرین بار دیدمش اون بورسیه شد و رفت پیش باباش استرالیا
و روز آخری که دیدمش همون هیئت بود