دلم خیلی برای بچم ک هنوز نیومده حتی میسوزه
برای عروسیش
برای اینکه کلن یک خاهر دارم
واقعن سخته مهمونی نمیری همش خونه ای
خاهرم امشب دورهمی خانواده شوهرش دعوت بود
خانواده شوهرم اگ دوسمداشتن باز خوب بود باز یکم سرگرم میشدم دوتا اذیتم میکردن دوتا خوبی میکردن دلم باز میشد
بخدا گاهی میگم خدایا ببر خلاصمون کن این حجم تنهایی ک توشم خیلی بزرگه
ب همسرم میگم درکم میکنه ولی میگ کاری از دستش برنمیاد