من ۶ساله طبقه بالا مادر شوهرم که پایین چند تا برادر شوهر مجرد بزرگتر از شوهرم هستن
وسایلم بالا دکور بود خرجی تو هم سفره یکی جرات نداشتم پست میاد خودم در خونه باز کنم تا سر کوچه فقط اونم اگه میخواستم برم باید جواب چند نفر میدادم درصورتی خواهرای خودشون ازدواج کرده بودن از صبح تا شب برای هوا خوری یا هر خرید کوچیک خودشون تنها همه جا میرفتن بعد ۵ سال برگشتم گفتم بیا مستقل بشیم خونه جدا آدم راحت تره خسته شدم ۵ سال با مانتو بالا و پایین کردن عرق سوز شدم برگشت گفت برادرام از تو مهم ترن یا تا ابد بالا و پایین زندگی میکنی یا خونه پدرت
به خانوادش گفتم راهنماییش کنین مثل بقیه برادراش بره سر زندگی مسولیت پذیر باشه تا اینجاییم بی مسولیت هست همش پایین پیش برادرای مجردش صبج تا شب میشینه ناهار پایینه فقط برای خواب میاد بالا
شهر غریب تصور کنین زندانی و اسیر همچین شوهر و خانواده ای باشی دیوانه نشی معجزه اس
خانواده اشم با اینکه میدونستن حق با منه کاری نکردن منم یک ساله پایین نرفتم شوهرم همش پایینه برای خواب بالا میاد خانواده اش پایین پرش کردن میگن چون این اومده ماها زن نگرفتیم جادوگره بندازش بیرون درصورتی وقتی اومدن خواستگاری من همشون بالای ۴۰ و موها سفید بود خودشون بد اخلاقی و توقع بالا تهمت به من زدن
اینم گفت میخوام بندازمت بیرون گفتم ۶ سال صبر کردم اهل زندگی نشدی فرصت ازدواج و جوونی ام گرفتی
گفتم هر جور با دختر مردم برخورد کردین داماداتون با خواهرات برخورد کنن یا امام حسین اینطور بشه تا بفهمن تو غریبی اسیر گرفتن و تهمت زدن و جوونی و آبروی یه دختر گرفتن بعدش بگن بیرونت کنیم تاوان داره
چرا تو این ۶ سال هیچ اتفاقی نمیفته سرش به سنگ بخوره به خدا من بعد طلاق تو خانواده سنتی شهر کوچیک سخت گیر تا ابد خونه پدر با سن بالا میترشم یا به پیرمرد میاد
من موندم زندگیم درست کنم چرا اینجوری شد۳۶ سالمه