بچه دوستم بدنیا اومد براش گوسفند قربونی کردن
یه روز ما رو دعوت کرد ویلاشون رفتیم و یه تیکه استخون که گوشت هم بود روش بیشترش استخون بود
دوستم گفت اینم واسه شما کنار گذاشتم با اجازتون شب گذاشتم بپزه با هم بخوریم 😐😐😐
همسرم منو نگاه کرد حرفی نزدیم ولی ما محتاج دوتا استخون نبودیم استخونی که حتی تو پختنش هم طمع داشتن
یه لحظه یاد اون خاطره افتادم