خانوما تا حالا جایی دعوت شدین که از خسیس بودن صاحب خونه لجتون بگیره
داستان از این قراره که پسر همسایه مون به دلایلی ۸ ماه پیش افتاد زندان اینا ار بابام کمک خواستن ک تو آزادی پسرشون بهشون کمک کنه بابامم یه کمک حسابی بهشون کرد حالا کاری به این چیزها ندارم اصلا حالا دیروز ظهر پسرشون آزاد شد و باباش براش گوسفند کشت ساعت های ۵ونیم عصر بود ک همسایه مون با همون پسرش ک آزاده شده بود اومدن خونه ما ک از بابام تشکرکنن در آخرم آقاهه به بابام گفت ک با حاج خانوم و دخترا برای شمام بیاین خونه ما بابام گفت نه ممنونم وقت زیاده حالا امشب شما همه خانواده دور هم هستین ما مزاحم نمیشیم خلاص خیلی اصرار کرد ک ن باید بیاین ما منتظریم گوسفند کشتیم نیاین جاتون خالیه دیگه اینا رفتن و بابام گفت پس حالا ک اینقد اصرار کرد زشته ک نریم شام درست نکنین ک برای شمام بریم پیششون