یه بنده خدایی خانم جوونش فوت شده بود.وقتی اون بنده خدا فوت شد خواهر دوقلوش زندان بود .وقتی آزاد شده بود بلافاصله رفته بود خونه آبجی مرحومش به دومادشون گفته بود باید بامن ازدواج کنی تا برای بچه هات مادری کنم موادم میزده شناسنامه برده بود که عقد کنن.ول کن هم نبوده آخرش مرده و بچه هاش زنگ میزنن اورژانس میاد میبرتش
کاش می شد تمامِ آدم های غمگین و تنهایِ جهان را در آغوش کشید ، برایشان چای ریخت ، کنارشان نشست و با چند کلامِ ساده ، به لحظاتشان رنگِ آرامش پاشید و حالشان را خوب کرد .کاش می شد این را قاطعانه و آرام در گوشِ تمامِ آدم ها گفت ؛که غم و اندوه ، رفتنی است و روزهای خوب در راه اند ،که حالِ همه مان خوب خواهد شد