یه بنده خدایی خانم جوونش فوت شده بود.وقتی اون بنده خدا فوت شد خواهر دوقلوش زندان بود .وقتی آزاد شده بود بلافاصله رفته بود خونه آبجی مرحومش به دومادشون گفته بود باید بامن ازدواج کنی تا برای بچه هات مادری کنم موادم میزده شناسنامه برده بود که عقد کنن.ول کن هم نبوده آخرش مرده و بچه هاش زنگ میزنن اورژانس میاد میبرتش