ما وسایلمون رو فرستادیم داهات خونه مادرشوهرم و قرار بود بریم شهر نزدیک ب اونا خونه خودمون ک برادرشدهرم پولامون رو بابت بدهکاریش برداشت
بعد ۱ماه رفتیم خونه خواهرش
بعد ما پول رهن خونمون رو نداشتیم خواهرم ی خونه خالی داشت گفت برید اونجا بشینید
الان خواهرشوهرم ۱هفته هست با ما اومده اینجا چون خونشو داره تعمیر میکنه
از دست بچه هاش کلافه شدم بشدت فضول ونظر دهنده اند از دست اینا بچمکلا مایبیبی هست سوخته
چون تاجیش کنه دادمیزنن ک جیش کرد پی پی کنه استرس میگیرم تو مای بیبی هی نگاه میکنن ومیگن حتی جلو بقیه خجالت میکشم
غذا میپزم تا نگاه میکنم همرو میخورن میوه دیروز خریدم ۱دونه ب من وبچم نمیرسه همرو میخورن
منم مجبورم غذای ارزون بپزم خسته شدم
بعدش هی میگن غذات بده نپز تو بد میپزی و اندازه۴نفر هم میخورن
امشب داشتیم با مامانش حرف میزدیم شام چی بپزیم
دختراش میگن فلان چیزو نمیخوام اونو نمیخوام بده
منم اعصابم خورد شد گفتم ناهاز هممن پختمگفتی بدمزه هست اندازه ۴نفر خوردی از گشنگی مردم