من داداشم تو یه شرکت حسابرس مالیه تازگیا خونه همخریده تهران ما خودمون شیرازیم.مامانم بهم گفته بود به کسی نگو نمیخام بیفته سر زبون و بگن من تنها هستم شیراز ..(اخه ما شیرازی هستیم منم یکم دورتر از شیراز ازدواج کردم و پدرمم شغلش جوریه شبا خونه نیس یا کلا چنروز نیس مامانم تنهاس همش)منم جلو مادر شوهرم گفتم اره داداشم رفته و درمورد شغلش گفتم.مادر شوهرمم کلا واسه ما حسوده .حالا مادر شوهرمم پریروز که رفتیم خونه مامانم بهش گفت مامانمم گفت نه..مامانمم حالا هی میگهیا تو گفتی یا شوهرت مگه من نگفتم نگو من دلم نمخاد کسی بدونه تنهام..بازم صبی زنگ زدم سرسنگین بودم بامن.(درکل منتظره من یکار کنم غر بزنه اگه مقصر شوهرمم باشه تو بحثام میندازه گردن من نمیدونم چجوریه و همیشه هم ادعای خدا پیغمبریش میشه)لطفا بگید من چکار کنم ولم کنه و انقد کشش نده؟؟؟ممنون میشم
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
خب گفتم دیگه حالا.خلاف ک نکرده که نگم.خب حالا چ کنم
مامانت یه چیزی میدونه ک دلش نمیخاد دیگران بدونن تنها شده...همیشه یه عده حسود هستن که حرف در بیارن.نمیتونن بگن زنه شوهرش نیست و همش تو خونه تنهاس معلوم نیست چکار میکنه؟...مخصوصا ک میگی مادرشوهرت حسودم هست...انقدر حق به جانب نباش برو از دل مادرت دربیار چون واقعا کارت اشتباه بوده.من اگه ب کسی بگم چیزی رو نگو و بره بگه تا عمر دارم باهاش حرف نمیزنم
اگر مقدوره برای آرامش روح برادر جوونمرگم صلوات بفرستید. با زور و دعوا و تهدید ازدواج کردم. از اون روز دیگه رنگ خوشی ندیدم. تمام آرزوهایی که داشتم و در مسیرشون بودم دود هوا شد. شوهرم و خانوادهش نمیتونستن تحمل کنن موقعیت منو. نمیتونستن خودشون رو بالا بکشن، منو محکم کوبیدن زمین. از اون روز نماز و چادرمو گذاشتم کنار. دیگه هیچ امیدی ندارم. هرشب وقت خواب یه دور سناریو میچینم که خودم و بچههام قرص بخوریم و بخوابیم و صبح بیدار نشیم. دلم شکسته. ده سال از جوونیم تباه شد. میشه یه روز از دست این مرد خلاص بشم؟ یا قراره این آرزو رو هم به گور ببرم؟