الان با مامانم بیرون بودیم یه جای تاریک توی ایستگاه اتوبوس که هیچ دیدی به بیرون نداره داشتیم بستنی میخوردیم شالم اتفاقی افتاده بود یهو یه زنه احمق از پشت اومد گفت خانم شالتو بپوش به حرمت نیمدونم چی و سریع پا گذاشت به فرار نزاشت من جوابشو بدم من همیشه سال سرمه اونموقع هم اتفافی افتاده بود به مامانم گفتم حالا که اینطور شد نمیپوشم مامانمم گفت بپوش منم گفتم نه یه چند دقیقه گذشت حرصم گرفته بود گفتم کاش جوابشو داده بودم دیگه جرئت نکنه به کسی چیزی بگه مامانم گفت خب میبرنت منم حرصم گرفته بود داد زدم این مگه کی بود؟ از این گنده ترشم نمیتونه ببرم و... مامانم گفت غلط کردم با تو اومد بیرون دعوامون شد الانم باهاش قهرم.