Nothing can break like a heart
خسته ام. همیشه خسته بودم. الان بیشتر. خیلی بیشتر. پیچش داستانم خیلی وقت است تمام شده و من... در جاده ی بدبختی دنده عوض میکنم... شده ام همان شخصیت عجیب و بی حس داستان ها
آره بابا...میدونم حق ندارم خسته باشم... چون تو دوست نداری من خسته باشم... تو دوست نداری گریه هاشو ببینی چون بقیه میفهمن
آی آدمها! که در ساحل نشسته و خندانید
حتی دیگر شعرش را هم درست به یاد ندارم
اما
یادم است وقتی نقد و تحلیل شعرش را خواندم، با همان عقل بچگی ام، گفتم درود به تو یوشیج... تو ان زمان به من گفتی...اما من در ساحل نشسته و ارام بودم...ساحلی که امروز خرابه شده...
نه قدرتی دارم، نه شجاعت. یک ترسوی ضعیفم. کسی که به دنبال سرپناه است. کسی که دیگر برایش قربانی شدن بقیه مهم نیست. زمانش که برسد، فوران میکند و جانش را نجات میدهد. اما الان نه. الان وقت اینکار نیست.
و خدایا. من اطاعتت را نکردم. هر چه بر سرم می اوری لابد مجازاتم است. تاوان ان همه سرپیچی و سرکشی. ولی دخترک پنج ساله درونم چه گناهی داشت؟ او چیزی نمی دانست. او نمی فهمید. می ترسید. ولی پناهش ندادی. ولی کمکش نکردی. به من گفتند خدا خدا او را بپرست! پرستیدم..کم و بیش... کافی نبود... اما چرخیدم و دیدم هم اویی که میگفت خدا خدا..خلق کشی میکند... دنیا به کامش است... ظلم میکند،ضربه میزند، خودش را فقط دوست دارد... او دستم را گرفت و مچم را پیچاند و با ابهت و ترس غرید که چرا چرخیدم و خدا را نپرستیدم....