خب نکن دیگه الآن تو ببخشیدا متوجه نمیشی بیا برو تاپیکای منو بخون دیگه هیچ غلطی نمیتونم کنم فقط حسرت گذشتهست و انگار دست خودم بود که افسردگی گرفته بودم
چقدر دارم به خاطر اون سالا تاوان میدم
چون تو اوج افسردگی جوری غرق بودم که مایل بودم به غرق شدن ادامه بدم عادت کرده بودم بهش چون میگفتم هرگز نجات ممکن نیست
نرفتم و درسم افت کرد تبدیل شدم به آدم دیگه خودمو گم کردم بعد گذشت سالها یهو به خودم اومدم انگار سیصدسال تو غار زندگی میکردم گاهی فکر میکنم اون دوره از زندگیم طلسم شده بودم و الآن به تماشای مرگ روزهایی نشستم که باید خودمو میساختم و الآن برای همه چیز دیر کردم و هر روز بیشتر منزوی میشم بابت چیزی که مقصرش نبودم
تو که نمیشنوی کاش کامنتمو بذاری دست مادر پدر خواهربرادری اگر داری که زندگیت براشون مهمه قدم اولو بردارن آیندهت نشه من. گوش بده به حرفم عزیزم خواهش میکنم