سیاه هست عزیزم روزگارم همیشه سیاه بود به کی قسم بخورم که من خیلی صبور بودم به مو بند بودم اومدن شهر دیگه مادربزرگمم مرد تمام فکرم از اول به هم ریخت فکر کن اومدی از اول تلاش کنی برای یک درصد پیدا کردن شغل تنهای تنها بی پشتوانه اون وقت یه مشت آش و لاش درکی ندارن طرف اینهمه سال خودشو دریغ کرد سر یه اشتباه آقا کجای دنیا به یکی ابراض علاقه کنی خار و خفیفت میکنن اونم من که تو زندگیم با چارچوب سخت زندگی کردم من اتفاقی لو رفتم نمیشه بفهمید و آروم زندگیتون رو کنید
ولی بعد این همه سال هنوز عین روز اول یادشونه من تا آخر عمر باید در جریان تمام مراحل زندگی یه حرامزاده باشم که در حدم نبود و حس نخواستن و خفت رو مدام بهم تزریق میکنه
اومدم اینجا آرامش بگیرم یهو مادربزرگم فوت کرد و اینا دنبال بهانه برای خودنمایی فکر کنم تا دعوتنامه عروسی رو دستم ندن ولکنم نیستن جدای مرگ مادربزرگم که نابودم و کرد من وقت اینو ندارم سوگواری کنم وسط این بحبوحه این آتا آشغالهای دوزاری رو باید بابت متلک پرونی تحمل کنم بدون اینکه درکی از شرایط زندگیم داشته باشن
خستم دلم دیگه نمیخواد بگم خدایا به تو واگذار میکنم چی رو بگم واگذار کردم تو این داستانی که تهش معلوم بود
میخوام تهش خودمو نابود کنه مگه از این بدترم میشم من بالاتر از سیاهی هم دیدم بچه های غزه رو ببین کو خدا
من ۱۲ روز جنگ شد نتونستم سر و صدا رو هضم کنم اونجا بود فهمیدم اون آدمها جدای سیاست خدا ندارن خدایی اگر باشه دوست عزیزم من ازش میترسم وقتی وایساده قتل عام این همه آدم رو میبینه تجاوز میشه قتل میشه خودکشی میشه کاری نمیکنه من از این خدا اگر باشه میترسم میترسم از خدا از اینکه هیچکاری برای من نکرد میترسم پس خودم دست به کار میشم چون خیلی صبور بودم خیلییییییییییییی