وای خیلی غمگین بود خیلییی
امیر رف کارخونه همه رو جمع کرد گفت جمشید نجات داره با پول شما میره و شما نباید بزارید
محسنم گف من میرم کارخونه شو آتیش میزنم و چند نفر دیگه رم شیر کرد آتیش زدن بعد نجات اومد نتونست جلوشونو بگیره رفت خونه داشتن وسیله هاشونو جمع میکردن برن که همون موقع محسن و چند نفر دیگه اومدن(بابک اون موفرفری قد بلنده هم بود)اولش ک دعوا شد مریم اومد یقه بابک و گرفت و اون بهش گفت ک نادر مرده بعد حالش بد شد
دوباره دعوا اوج گرفت که یهو امیر اومد(تفنگ داشت) شلیک کرد رو به آسمون بعد رفت جلو تا جایی که گرفت رو به کارگرا و اونجا ب شیرین گفت که من فقط بخاطر اینکه نذارم تو بری این کار و کردم و اصلا به اینا نگفتم که کارخونه رو آتیش بزنن و بیان اینجا
بعد نجات شیرین و بروز میبره داخل خونه با بقیه خانوادشو که تو راهرو خونه صدای شلیک میاد شیرین باز سریع میره تو حیاط اونجا میبینه که امیر افتاده تو آب با محسن درگیرن دستشو دراز میکنه که نجاتش بده ولی نمیتونه بعد شیرین با بابک بحث شون میشه و بابک بهش و هول میده سرش میخوره زمین و میمیره (یکم طول کشید تا جون بده) بعد محسن دید این دختره مرده دیگه امیر و ول کرد با بابک فرار کردن امیرم شنا بلد نبود خاطراتش با شیرین یادش اومد بعد اونم مرد
بابای شیرینم داخل خونه با چن نفر درگیر بود بعد ک اونا هم فرار میکنن میاد حیاط میبینه اینا مردن
بقیه خانواده هم تو خونه تو اتاق بودن و نجات در و قفل کردع بود که نیان بیرون چیزی شون نشه