گرونی و تورم و فقر رو درک نمیکردم چون خوراک و پوشاکم تامین بود ولی وقتی اوجه فقر و تورم و بدبختی رو درک کردم که مادربزرگم مریض شد. سه تا حقوق ، حقوق بازنشستگیه مامانبزرگم بابام و مامانم واسه ی مراقبت های یه نفر ادم کم میومد ، فقط صد میلیون پول عمل مادربزرگم شد ماهی بیست میلیون پول پرستار (با اینکه همه کاراشو خودمون میکردیم ولی چون مادربزرگم سنگین وزن بود و نمیتونستیم راحت بلندش کنیم واسه پوشک کردنش به پرستار نیاز داشتیم) و ماهی بیست میلیون هزینه ی داروها و پوشک مادربزرگم بود ماهی دو بار باید با اورژانس میبردیمش دکتر که هر بار ده میلیون هزینه ی اورژانس میشد .
بعد از چند ماه مادربزرگم فوت کرد و فقط دویست میلیون ینی اندازه ی درامد یکسال پول قبر شد .
تا اومدیم به روال عادی برگردیم جنگ شد ، تا جنگ تموم شد بی برقی و بی آبی اومد. مخصوصا منی که کسب و کارم با برقه روزی شیش هفت ساعت برق میره و روزی شیش هفت ساعت رسما بیکارم.
به ته خط رسیدم فقط میخوام از این جهنم فرار کنم