۱۹ سالمه ده ماهه عقد کردم
دیشب با مامانم بحثم شد بعد از چند روز از خونه ی مادر شوهرم اومدم خونه مون
بعد دیدم مامانم خونه نیست دیدم فقط خواهرم خونه اس
ساعت ۸ شب بود
از خواهرم پرسیدم گفتم مامان نمیخواسته چیزی درست کنه واسه شام؟ اگه میخواسته درست کنه بگو من درست کنم گفت نه نمیدونم. دقیقا ده دقیقه بعد از من مامانم اومد ( فکر کردم مثل همیشه رفته نذری بگیره و غذای شب نذری هست) تا اومد یهو شروع کرد به چرت و پرت گفتن که آره تو میری زیر همه میخوابی تو خرابی فلانی
عقلت نمیکشه زنگ بزنی بگی چی میخوای درست کنی؟ گفتم خوشم نمیاد به تو زنگ بزنم
( دقت کنید از منی که بعد چند روز اومدم خونه این توقع رو داره درصورتی که به اون خواهرم چیزی نگفت)
منم دیشب شام نخوردم یعنی مامانم نذاشت
بعد شب تا صبح از گشنگی و سر درد بیدار موندم
صبح ساعت ۶ از خونه رفتم بیرون دنبال کار که یه جایی رو پیدا کنم برم سرکار
ساعت ۱۲ ظهر برگشتم خونه خسته کوفته
چشمام از خستگی باز نمیشه
دیدم سفره رو آوردن مامانم هیچی بهم نگفت که بیا سر سفره و اینا
منم یه گوشه نشسته بودم از اخر مامانم گفت آره حاضر جوابی نکن تا تو رو تو خونه آدم حساب کنیم !!!
بعدم من گفتم من الان نشستم منتظرم بخورین سفره رو جمع کنم ظرفا نوبت کنه بشورم
که گفت نه نمیخواد لازم نکرده
به شوهرت بگو بیاد دنبالت گورتو گم کن برو خونه مادر شوهرت نمیخواد اینجا باشی .
حالم خیلی بده 💔😞
شوهرم میگه تا سال دیگه صبر کن سال دیگه عروسی میگیرم بریم سر خونه زندگیمون