حرفی که میخوام بزنم یه تجربه و حس شخصیه. نمیخوام با کسی دربارهش بحث کنم. جایگاه امروز هر کسی نتیجهی مسیریه که خودش اومده یا بهش تحمیل شده. من یه جاهایی به خاطر فقدان پدرم و انفعال و بیزبونی مادرم خیلی لطمه خوردم. ...
داره ۴۰ سالم میشه. با دوتا بچهی زیر ۵ سال ... من آدم ازدواجی و اهل زندگی بودم ولی ظلم خانوادهی مادریم که صاحب اختیارم شده بودن و بدون اطلاع من ومادرم خواستگارهام رو رد میکردن یا بهشون قول آینده میدادن فرصتهای خوب رو ازم گرفت. خدا میدونه چقدر به مادرم التماس میکردم جلو دخالتهای خواهرت رو بگیر. فقط میگفت ای بابا سخت میگیری. به خود خالهم هم میگفتم خاله سرخود اونهایی که واسطهت میکنن رد نکن. شماره خودمون رو بده بهشون، خنده خنده میگفت نه من باید عروسی تورو جوش بدم. يعنی اصلا زبون آدم نمیفهمید هرچی میگفتیم بهش ... فقط همه جا پر شده بود از این حرف که من سختگیرم و بی دلیل رد میکنم... چونخالهم اجتماعیتر از مادرم بود وهمه باهاش در ارتباط بودن خواستگاریها از طریق ایشون انجام میشد وپیغام میدادن بهش ... نتیجه این شد که بعضیا بهمون میگفتن فلانی میخواست بیاد خواستگاری دخترتون اما چونهمه گفتن سختگیره گفتیم حتما ردمون میکنید ... ای لعنت به هرچی آدم نادان.
اخر به یه غریبه که فامیل تو اومدنش دخالت نداشتن جواب مثبت دادیم. بماند که چقدر اذیت میشیم از تفاوتهای فرهنگی و بدجنسی شوهرم و مادرش ... با توجه به اینکه اوایل خیلیییی ظاهرا خوب بودن، با کلی امید دوتا بچه آوردم... الان که یه سالیه خانواده شوهرم ذات خراب و بدخواهی وحسادتها رو مثل آتیش انداختن وسط زندگیم، نگران آیندهی بچههامم...
الان فکر میکنم منی که سن بالا ازدواج کردم، کلا بچه داشتن برام غلط بوده ... توبهترین حالت چندسال میخوام عمر کنم ...؟؟ دوتا بچه رو خدای نکرده وسط این آدمهای بیخیال وبیخِیر رها کنم برم ... نگران آیندهام. خدا نگذره از اون که فرصتهای خوب زندگیم رو با ندونمکاری دود کرد... منی که همسنهام تو فامیل ودوستان، بچههای کنکوری و دبیرستانی دارن، تازه یه بچهی یه ساله بغلم گرفتم و میگم اوووو کو تا این بچه تو ۵۰ سالگی من تازه بره کلاس اول ...
طفلک بچههایی که والدین سن بالا دارن. کاش دخترا عقلِ به موقع ازدواج کردن داشته باشن و کسی هم با دوستی خاله خرسه مانع راهشون نشه ...
+نصیحت و سرزنش ممنوع. لطفا