من خودم بدترین شب زندگیمشبی بود که با شوهرم بحثم شده بود .شوهرم خودشو گم گور کرده بود خانواده شوهرم ریختن در خونه بابام سر و صدا .اونشب تا صبح نگاه ساعت رو دیوار خونه بابام کردم و باورتون نمیشه ثانیه ثانیش واسم سنگین بود.بهترین شب زندگیمم موقعی که با شوهرم دوست بودم.همیشه دم کلاس زبان میومد دنبالم ی شب گفت نمیتونم بیاد خیلی حالم گرفته شد اومدم بیرون دیدم با دوتا ذرت مکزیکی منتظرمه.بعد برد واسم گل خرید بعد دم ی عروسک فروشی ایستادم گفتم من عاشق این عروسکم قبلا هم بهش گفته بودم دیدم از پشت سرش یکی مثل عروسکه بهم داد .بعدم ی ماشین حساب ۱۵۰ تومنی واسه رشتم میخواستم برد واسم گرفت گفت پولی که بابات داده رو بزار واسه تو جیبیت و ی مسیر طولانی رو باهم دویدیم.یادش بخیر اونموقع فقط ۱۸ سالم بود .