2777
2789
عنوان

ترسناک👿😈

163 بازدید | 9 پست

دوستان بیاید اینجا داستان ترسناک تعریف کنیم دور هم لطفا درمورد این دوهفته اصلاااا چیزی نگید ما به اون قضایا کاری نداریم من شروع میکنم

البته داستان خودم نیستا

وقتی چشمم به دستای سفید و بی روحش افتاد خشکم زد و نمیتونستم تکون بخورم ، اون مامانم نبود ، و خیال میکردم توهم زدم 👀

سریع رفتم سمت اتاق خواب مامانم تا بیدارش کنم ، اما مامانم توی اتاق نبود ، فقط یک یادداشت روی تختش بود که نوشته بود :


{ پسرم ، گفتم شاید خواب باشی بیدارت نکردم ، داداشت دوباره تب کرد ، و میبرمش درمانگاه شبانه روزی همینجا ، شاید زود بیایم و شایدم اونو بستری کنن ، اگه صبح پا شدی دیدی نیستیم ، پاشو بیا درمانگاه }


بعد از دیدن این یادداشت ، دوباره رفتم آشپزخونه ، اما اینبار ندیدمش ، فکر میکردم هنوز توی خونس ، و حسابی ترسیده بودم ، سریع لباسامو تنم کردمو رفتم درمانگاه ؛ و دیگه جرعت نکردم تنها توی خونه بمونم

۱۵ سال عینک می‌زدم، صبح‌ها دنبال عینک می‌گشتم، تو مهمونی‌ها نگران خط عینک بودم و آرایش چشمم درست درنمی‌اومد… 🥺

واقعاً خسته شده بودم! 😩💔

تا اینکه پیش دکتر کیوان رضایی تو بیمارستان نور لیزیک کردم 💕

عملش انقدر ساده و راحت بود که خودم تعجب کردم! فقط چند دقیقه طول کشید و اصلاً درد نداشت 😍

الان بعد از ۱۵ سال، بدون عینک بیدار می‌شم، راحت آرایش می‌کنم، با بچه‌ها بازی می‌کنم و تو هر عکسی احساس زیبایی و آزادی می‌کنم ✨💖

واقعاً بهترین تصمیم زندگیم بود.

گفتم اگر کسی عینکی هست و دنبال دکتر میگرده از اینجا میتونه باهاشون مشاوره بگیره

پسرم گفت بابا یکی زیر تختم قائم شده ، زیر تخت و نگاه کردم، پسرم بود ک میگفت بابا یکی روی تختم دراز کشییده

نویسنده: نمیدونم والا 😅

🌹🌙شبی مجنون به لیلی گفت کای محبوب بی همتا تورا عاشق شود پیدا ولی مجنون نخواهد شد♥️

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2827
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز