من و همسرم ۱۰ ساله ازدواج کردیم . همسرم بچه کوچیک خانواده اس و یه مادر ۷۵ ساله داره . باهم تو یه ساختمونیم ولی مشترک زندگی میکنیم ۶سال قبل خواهر شوهرم بود و تو واحد جدا بودیم ولی ازدواج که کرد بقیه بچه ها که رفته بودن پی زندگی خودشون و شوهرم گفت من نمیتونم مادرمو تنها بزارم.
من دیگه صبرم تموم شده دلم زندگی مستقل میخواد، از امر و نهی و رفتار های مادرشوهرم خسته شدم، همه کارای پایین با منه مهمون، تمیز کاری، غذا و همه چی... فقط مادرشوهرم حمام خودش میره و لباساشو میشوره .
امروز با شوهرم دعوا کردیم سر اینکه چرا با مادرم خوب حرف نمیزنی
راستم میگه من واقعا دیگه سرد شدم اصلا دوست ندارم تووصورتش نگاه کنم خودمو یه قربانی میدونم .مادرشوهرم همش ازم طلبکاره وقتی کارش گیره باهام خوب میشه و کارش که انجام شد طلبکاره .
منم خیلی سرد باهاش رفتار میکنم
شما جای من بودین چیکار میکردین? اینم بگم شرایط خونه پدریم افتضاحه و شوهرمم آدم بدی نیست یه سری اخلاقای بد داره ولی خوبی ام زیاد داره