من تو زندگیم همش شکست بوده. بگم سرت سوت میکشه.خیلی تلاش کردم همه جوره . بچه بودم همه مردم منو با خواهرم مقایسه میکردن و پدرم به جای جبران توهین و مادر هم اصلا محبت نمیکرد. رشته خوب پیراپزشکی دانشگاه قبول شدم ولی ترم آخر بیماری روحیم شدید شد و اونم مقصر پدر و مادرم بودن باعث شد نتونستم سر کار برم. . با اینکه من همیشه شاگرد اول بودم. اینم از ازدواجم . شوهر بددل شدید و دست به زن و بچه ننه. و عصبی. جایی برا رفتن نداشتم. شوهرم دختردوست بود و من چون پسر داشتم منو اذیت میکرد. گفتم دختر بیارم تا از ظلماش نجات پیدا کنم که نازایی گرفتم کلی دارو و خرج بی فایده. الان ۳۹ سالمه سه سال پیش گفتم برا همیشه میرم دیدم پدر دیکتاتور من زنده است. موندم سرجام. من هیچ جای زندگیم خدا رو ندیدم.تازه خیلی چیزها رو فاکتور گرفتم. وگرنه مثنوی هفتاد غمه. یه نعمت خدا بهم داده فقط قیافمه که بیبی فیسه. و سفیدم همه میگن زیبام. که اصلا برام مهم نیست چون هیچ فایده ای ندارد.