خیلی محبتش میکردم.
دانشجوی تهران بودم، مدام برای خودش و خانوادهش کادو میگرفتم.
بعد از کارش میاومد یه دقیقه پیشم، میدیدم لب به چیزی نزده، میرفتم براش میوه میاوردم.
بهترین تولدا رو براش گرفتم؛
ولی اون سر یه رستوران که شد ۸۰۰ تومن با بطری اب معدنی زد تو سرم که چرا بهش گفتم بریم رستوران!
عینکیام و بهم میگفت چهارچشم؛
در صورتی که من یه بارم نقصای صورتش رو نگفتم بهش.
جلو روم و پشت سرم همهاش میگفت قدمت بد بوده برای ما... چشمات شوره.
دیگه این آخریا نمیتونستم تحمل کنم.
هرچی زنگ زد نتونستم جوابشو بدم.
حالام به خاطر آبرو و آیندهم میگم کاش جوابش رو داده بودم؛
وگرنه خیلی دلم خونه ازش.