امروز با شوهرم رفتیم خرید ۴ماه مونده به جشن برادرم گفتم امروز بریمبیرون دلم گرفته بریم بگردیم گفت باشه با سردی
رفتیم تو مسیرمون گفتم اینجا لباس مجلسی دارن بریم بخریم همینطور که به مغازه نزدیگ میشدیم غر میزد میگفت تو مریضی ها ۴ماه مونده از الان هی میگی لباس لباس
من با اینکه بیرون خیلی شلوغ بود چشام پر اشک شد واقعا قلبم داشت میمیترکید خریدیم ولی چه خریدنی کاش نمیگفتم
من با خانواده و دوستام نمیرم بیرون میگم با شوهرم برم اینم رفتارش بود بعد گفت برای جشن تولد خواهرت چی بدیم گفتم من خودم پول نقد دادم چون خواهرم گفت پول نیاز دارم شوهرم دعوام کرد که چرا در جریان نذاشتی منو و بهم ارزش ندادی اگه اینجور باشه تموم کنیم من نیستم
هر دعوایی که میشه میگه دیگه من نیستم.تو هر جمعی میشینیم میگه ازدواح نکنید متاهلی بده زود ازدواج نکنید خودش ۲۵ سالشه میگه از اینکه زود ازدواج کرده پشیمونه
منم دیگه کم کم دارم پشیمون میشم و میخوام جدا شم