من خواهر ندارم ، با خانوادمم مشکل دارم صمیمی نیستم ، عقدم فعلا و شوهرم شهر دیگس ، هیچ دوست و رفیقی ندارم ، حتی یه دونه چه توی مجازی چه واقعی هیچ دوست حتی در حد سلام علیک ، فامیلای حسود و چشم و همچشمی دارم و رفت و آمد نمیکنم خودم باهاشون اما خانوادم رفت و آمد دارن باهاشون ، میشه گفت دوساله شاید دوبار رفته باشم خونه فامیل یا سه بار ، چون فامیل در گذشته باعث سال های افسردگیم شدن و اصلا حس خوبی ندارم بهشون ، شهرمون کوچیکه در حد یه روستا ، جایی نداره برم بگردم ، تنها هم خوش نمیگذره کافه و اینا ، درکل با فامیل قطع ارتباطم چون نمیخوام ازدواج که کردم پاشون باز بشه به خونم و آینده من و شوهرمم خراب کنن ،خیلی زندگی و گذشته سخت داشتم ،اونقد سخت که توی اوج جوونی زیر ۳۰ سال نصف جلو موهام سفید شده ، هرکیو دیدم میگه تنهام ،منظورش اینه دوستای کم داره یا کلی دوست داره ولی صمیمیت بینشون نیست ولی من هیچ دوست حتی در حد چت و صحبت و مجازی هم ندارم تنهای تنهام
«ای حضرت چاره ساز ،حسین ،حسین ،حسین » « کار منم راه بنداز ،حسین ،حسین ،حسین »
فقط به امید این زنده ام که روزی درمان سی پی بیاد❤️ که منم نشستن و راه رفتنه پسره کوچولوم فرشته ی بی بالم و ببینم❤️ پسرم با تو، تو این جاده ها بدون امیدم میتونم زندگی کنم🫂
من واسه تنهایی رو حس نکنم میام ولی خیلیم از زندگی عقبم میندازه چون خیلی میام و به کارام نمیرسم
من مهمونم میاد مهمونی میرم مشتری دارم بازم اینجام
فقط به امید این زنده ام که روزی درمان سی پی بیاد❤️ که منم نشستن و راه رفتنه پسره کوچولوم فرشته ی بی بالم و ببینم❤️ پسرم با تو، تو این جاده ها بدون امیدم میتونم زندگی کنم🫂