مادربزرگم چند روزه فوت کرده .
بین نوه ها من تنها کسی هستم که هم بچه سال نیستم هم بچه ندارم .
مامانامونم خودشونو زدن به مریضی و بهونه دارن که پیرن .
این چند روز هی دید و بازدید این میره و اون میاد من باید پذیرایی کنم و همه کارا گردنه منه
من دیگه بدنم نمیکشه ، بزرگترا هم مدام طلبکارن و منو برده گیر اوردن و فرصت استراحت بهم نمیدن .
مدامم زبونشون درازه و ناراضین و تا حس میکنن میخوام برم خونم شروع میکنن به اعتراض
دلم میخواد یا مهمونا رو خفه کنم یا یه کشیده بزنم تو گوش بزرگترای پرو و مفتخور که خودشون صاحب عزان ولی هیچ غلطی نمیکنن و همه توقعاشون از منه و تازه به جا تشکر اعتراض و غر هم میزنن
حس میکنم یه کم دیگه بهم زور بگن یا همه رو به فحش میکشم یا خودمو میکشم از خستگی یا مهمونا رو فحش کش میکنم