من و جاری و مادر شوهرم توی یک ساختمانیم،مادر شوهرم امروز کاری داشت ما هم رفتیم کمکش ۶ صبح تا حدود ۹ طول کشید ، خواهر شوهرم هم اومده بود،
دیگه کار که تموم شد مادر شوهرم گفت ناهار بیاید همین جا،
جاریم گفتنه من مامانم میاد خونمون و نمیتونم بیام،
منم گفتم نه اذیت نکنید خودتون رو ،مادر شوهرم اصرار کرد نه بیاید، من گفتم پس برم کارهام انجام بدم میام،
خواهر شوهرم هم که بود
یک ساعت بعد مادر شوهرم زنگ زد که مریم(جاریم ) زنگ زده برای شما هم ناهار درست میکنم بیاید اینجا ،پرسید به تو هم گفته؟گفتم نه ،
دیگه گفت بهش میگم پس شما هم بیاد همونجا،که من قبول نکردم
یعنی الان خواهر شوهر و مادر شورم رو گفته منو نه،بعد میدونست مادرشوهرم ما رو دعوت کرده این کار رو کرد🙄