عزیزم
یسری وقتا این ناراحتیا از خدا طولانی میشن
من هزار بارم نشونه برام بفرسته
همچنان قلبم تاریکه نسبت بهش
شاید فک کنی همیشه همین بودم ولی نه
من به خدا فک میکردم انقد که دوسش داشتم اشک میریختم
نماز که میخوندم به خدا فک میکردم باهاش حرف میزدم اشک میریختم
از صمیم قلبم خدارو دوست داشتم
از ته قلبم امامارو دوست داشتم
از یجایی به بعد دوست داشتنا تموم میشه عزیزم
من اطرافیانم برعکس من خدارو دوست دارن امامارو دوست دارن
به همه چیشون احترام میزارم
ولی خودم نه
خودم دیگه هیچوقت مثل قبل براشون اشک نمیریزم
مهربون باشه نباشه مهم نیست.