2777
2789

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

دلم شکسته

دلم خیلی پره.داره میترکه.هر چی فکر کردم چطوری اروم شم که غصه ام کم شه .به فکر وبلاگ افتادم.و فقط برای دردهای و تنهایی خودم مینویسم


.من دختری بودم ساده و هیچ وقت با پسری دوست نشده بودم.چهار تا بچه ایم .که من اخریم.و پدرم کارمند و مادرم خانه دار و زحمت کش.ولی مادرم خیلی زخم زبون میزنه.خواهر دومم ازدواج کرده .و اولی و من خونه ایم.و هنه بچه ها تحصیل کرده.مادرم غر میزنه که چرا سرکار نمیرید.شوهر نمیکنید.برادرم هم سرکار میره.وقتی لیسانسم رو گرفتم رفتم کلاس کامپیوتر .و تازه با چت اشنا شدم.خرداد 93 که 24سالم بود.یه پسری به اسم بهنام20بهم پیام داد و گفت 20سالمه .و میخوام باهات درد دل کنم.من هم قبول کردم.و شماره دادیم.شب فقط اس دادیم.گفت من عاشق دختر عمومم.و پدرم نزاشته.و من هم بهش دل داری دادم.بعد گفت بیا باهم بلشیم گفتم نمیشه .


تا یه بار شمارش داخل مخاطبان تلگرامم بود.و من چون تازه گوشی خریده بودم برام جالب بود.و بهش پیام دادم.بعد اون دیگه بهنام ول نکرد.و که بیا باهم باشیم .و باهام حرف بزن.من هم چون همچین چیزهای تو زندگیم نبودباهاش حرف زدم.و صداش خیلی دلنشین بود.چند روز باهام حرف زدیم.که اسمش بهنام و اهل دزفول و بختیاریه.از خانوادش گفت که از سن کم کارگری کرده و درس هم خونده ولی چون کار میکرده هنوز دیپلم نگرفته بود.باهام درددل کرد.منم باهاش درددل کردم.چون تو خونه ما کسی نبود که عشق و محبت بهمون کنه.مادرم فقط عشق رو در کار خونه و غذا درست کردن میدید.و بینهایت ما بچها رو تحقیر میکرد.و میکنه.


تا عکسش رو برام فرستاد قیافش خوب نبود.و خواستم همه چی رو بزنم به هم.ولی خب من کسی رو برای عشق و عاشقی پیدا کرده بودم.دردل کنم باهاش.بهش گفتم بسه.تو کوچکتری از من.دوری.

.دوری.اون دوباره اصرار و ابراز علاقه کرد.عکسم هم دید خیلی گفت خوشگلی و فلان و بهمان و خدا تو رو به من داده .در ضمن من خوشگل نیستم.یه قیافه معمولی.و گفت من دخترعموم رو دیگه دوست ندارم و تو داخل قلبمی.


رابطه ما ادامه پیدا کرد.و خانوادم فهمیدن با پسری در ارتباطم.دیگه بدبختیهام شروع شد.حرف های مامانم.و همه.ولی من زیر بار نمیرفتم بدجور وابسته اش شده بود.و چون خونمون کوچیک بود میرفتم پشت بوم باهاش حرف میزدم.و دیگه جسور شده بودم .و همش پشت بوم بودم.و چه دعواهایی چه حرف هایی از طرف خانوادم به من شد.ولی من بهنام رو همه چی میدیم.


بهنام رو کمک کردم دیپلمش رو بگیره.درس حسابان افتاده بود و من چون لیسانس الکترونیک داشتم و درسم خوب بود.تمام درس الکترونیک جاهایی که سخت بود رو برگه ریز ریز توضیحات مینوشتم و براش میفرستادم.تا دیپلم گرفت.پدرش کشاورز بود و جونش برای پول در میرفت.بهنام خیلی زحمت کشه..تا اینکه ابان امد دیدنم.دیدمش پسر ساده شهرستانی.از قیافش خوشم نبومد.ولی من عاشق دل مهربونشم.تا اینکه کنار هم نشستیم.حلقه دست هم کردیم.و چشماش پر اشک بود.و این همه راه از دزفول امده بود تهران دیدنم.دیگه روز و شب من شده بود بهنام.صبح باهام بیدار میشدیم.و باهم میخوابیدیم.باهم غذا میخوردیم .هر جا و هر کاری میکردیم بهم میگفتیم و یه ثانیه ازهم بی خبر نبودیم.من صبح و ظهر و عصر و شب با بهنام ا هر دفعه ی ساعت حرمیزدم.دیگه تو سرمای زمستون.گرمای تابستون تو مهمونی همه جا باید حتما با بهنام حرف میزدم.چتر میبردم پشت بوم زیر بارون.تمام بدنم یخ میکرد و میرفتم پشت بوم با بهنام بحرفم.مادرم برادرم پدرم روزگارم رو سیاه کرده بودن.ولی کوتاه نیومدم.با هم قرار گذاشتیم بهنام بره دانشگاه سما.و با بی پولی .و کارگری میکرد تا پول دانشگاهش رو در بیاره.یه ترمش هم من با هزار بدبختی یه میلیون براش جور کردم و بهش دادم برای شهریه.پسر خوبیه.خیلی خوب.ولی پدرش خیلی آزارش میداد.و تمام تحقیقات دانشگاهش رو براش انجام میدادم.انتخاب واحد میکردم.و همه جوره خودم رو وقفش کردم.و ایمان داشتم بهنام عاشقمه.بهش گفتم بهنام من خیلی تحت فشارم به خاطرت خیلی حرف ها شنیدم منو جلو خانوادم سرافکندم نکن.میگفت فریبا من تو رو سرافرازت میکنم .سربلندت میکنم.منم همه جوره بهش ایمان داشتم.چند ماه یه بار میومد دیدنم و من با هزار بدبختی میرفتم دیدنش.بماند که چقدر برای دیدنش استرس و سختی میکشیدم تا خانوادم نفهمن.مامانم هی زخم زبون میزد.که کی میاد میگیردت.بدبخت سرکارت گذاشته.


بهنام همیشه کار میکرد.کارگری و خونه مردم تمیز کردن و تو تالار کار کردن.عیدها تو فست فودکار کردن. ودو بار با قرض و بدبختی کشاورزی پیاز کرد.که ضرر کرد.و در کنارش دانشگاه هم میرفت.تابستان ها هم میومد تهران داخل فست فود کار کردن.تابستان امسال هم امد فست فود تهران کار کرد و هر هفته میومد دیدنم.من عشق رو تو چشماش میدیدم.با چه لذتی با چه عشقی بهم نگا میکرد.محبت میکرد.تا اینکه این ترم بهمن اخرین ترم دانشگاهشه.باهم هر چند وقت یه بار هم دعوا میکردیم.و دوباره دوست میشدیم.قرار بود بهنام درسش تموم شد.بره تو نظام که سربازی هم اینطور نره و بیاد خواستگاری.


همه چی خوب پیش میرفت و من تمام زندگیم رو تو بهنام میدیدم.اون روز یکشنبه که برف امد.با بهنام مثل همیشه یه بحث جزئی کردیم.و قهر کردیم.دیدم تا دوشنبه ظهر خبری ازم نگرفت .تعجب کردم.بهش زنگ زدم اول جواب نداد بعد جواب داد چیه .گفتم کجایی گفت رفتم ولگردی .و من هم بهم برخورد قطع کردم.ولی میگفتم بهنام انقدر عاشقمه خودش میزنگه.همش  نگا میکردم ببینم انلاینه.


سه روز گذشت و خبری نشد.خیلی تعجب کردم.و دلتنگش.هیچ وقت انقدر طول نمیکشید.چهارشنبه شب بهش زنگ زدم دیدم جواب نمیده. و خاموش کرد.بعد نیم ساعت روشن کرد.گفت هر حرفی داری تو اس بگو.من هم گفتم چرا اینطور میکنی.و گفت من روم نمیشه جواب بدم و ما باهم خوشبخت نمیشیم.و باید تمومش کنیم.قلبم از جا کندا شد.یعنی چی اخه.من چطور به این راحتی این همه سختی به خاطرت کشیدم  رو کنار بزاری.و نمیتونستم زندگی بدون بهنام کنم.دنیا رو سرم خراب شد.زنگ زدم جواب نمیداد.بهش التماس کردم.خواهش کردم.هرچی گفتم گفت نمیشه و تموم شده.و گوشی رو خاموش کرد.



(من هر جا مسافرت میرفتم فقط به فکر سوغات برای بهنام بودم.که کسی نفهمه.رفتیم یزد با چه سختی براش خریدم.اردیبهشت با مامانم و خواهرم رفتیم کربلا.من پول انچنانی نداشتم.و برای خودم چیزی نخریدم.و یه لحظه از حرم امدم بیرون یه نقره فروشی پیدا کردم و یه یا ابوالفضل براش خریدم و هر جا رفتم برای بهنام تبرکش کردم که نگه دارش باشه.)



دیشب بود که اینطور گفت.خیلی گریه کردم.اصلا باورم نمیشد بهنام انقدر ساده منو بزاره کنار.من جلو خانوادم که منتظر همچین چیزی بودن و سرکوب بزنن چیکار کنم.اخه من هر روز سر تایم میرفتم پشت بوم برای حرف زدن .حتی با بهنام قهر کردم برای فیلم جلو خانوادم میرفتم پشت بوم که نفهمن.انقدر چشمام قرمز شده بود .امدم پایین فقط سرم پایین بود کسی نفهمه.شب خوابم یه ساعت نیبرد و از خواب میپریدم.و فقط خواب بهنام رو میدیم که برگشته.



.صبح بیدار شرم و سریع صبحانه خوردم.و زنگ زدم به موبایل مادرش.که خود بهنام باهام حرف زد.گفت فریبا من اصلا دوست ندارم.من فقط عشق دخترعموم تو قلبمه.(دخترعموش شوهرکرده).گفتم بعد چهار سال این جواب خوبیهای منه .من اخه چطوری تو رو فراموش کنم.تو تمام زندگیمی.جلو همه خانوادم ابروم میره.منی که جلو همه به خاطر تو وایستادم.گفت نمیشه.میخواستم زودتر تموش کنم و همه هدیه هات رو از خیلی وقت پیش انداختم دور.حتب اون موقع که باهات بودم.من خوشبختت نمیکنم.گفتم من باهات مثل کف دست صادق بودم.چطوری من اون چشمهای عاشقت اون ابراز علاقه هات رو ندیده بگیرم.گفت همش الکیه.من شیطانم.و همش دروغ بود.من با تو ازدواج هم کنم عشق دخترعموم تو قلبمه.تو با من بدبخت میشی.من ادم کثیفی هستم.همش بهت دروغ میگفتم .کارهای میکردم که تو اصلا خبر نداری.فیلم بد میبینم.سیگار میکشم.قبلا ها دزدی میکردم.



گفتم چهار سال باهات زندگی کردم.همه زندگیمی.چطور یه دفعه بری.چطور میگی دوسم نداشتی.



کلا نابود شدم.گفتم من جلو خانوادم خار میشم.گفت اشکال نداره یه مدته میگذره.و هر چی گفتم تنهام نزار قبول نکرد.و بهش گفتم باشه.ولی خودت رو نابود نکن.تو پسر زحمت کشی و سیگار نکش.و همیشه مواظب خودت باش.چون خدایش هیچ وقت بدش رو نمیخوام.چون بهنام به خاطر بدبختی هاش سختی کشیده.و هنوز هم دلم براش لک زده.و دوست دارم خوشبخت شه.و خداحافظی کرد.



ولی ظلم بزرگی به من کرد.چرا به دروغ گفت عاشقتم.چرا منو جلو همه خار و خفیف کرد



 



انقدر قلبم گرفته.غصه دارم.که  کسی که مرحم زخم هام بود بهم زخم زد.نه میتونم پیش کسی درد دل کنم و باید پیش همه فیلم بازی کنم .



دلم برای بهنام خودم تنگه.



بهنام من این نبود.اخه من چه کنم.بغض دارا خفم میکنه.گریه هم کنم همه میفهمن و ابروم میره.



یه دفعه بهنام عزیز مهربونم رفت.این بهنام ،بهنام من نبود.چع کنم.با این داغ دل.با این بی ابرویی.بعد چهار سال.وای خدایا.قلبم داره میترکه.اینها رو نوشتم شاید اروم شم .ولی حالم خرابتر شو.

عزیزم من دوران دبیرستان دانشگاه اصلا تو این فازها نبودم.تو سن 24سالگی نیاز به یه همدم داشتم.و اینکه الان کاریه که شده.و من به عقب برنمیگردم.و درضمن دل ادم سن و سال نمیشناسه.

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز