سه روز گذشت و خبری نشد.خیلی تعجب کردم.و دلتنگش.هیچ وقت انقدر طول نمیکشید.چهارشنبه شب بهش زنگ زدم دیدم جواب نمیده. و خاموش کرد.بعد نیم ساعت روشن کرد.گفت هر حرفی داری تو اس بگو.من هم گفتم چرا اینطور میکنی.و گفت من روم نمیشه جواب بدم و ما باهم خوشبخت نمیشیم.و باید تمومش کنیم.قلبم از جا کندا شد.یعنی چی اخه.من چطور به این راحتی این همه سختی به خاطرت کشیدم رو کنار بزاری.و نمیتونستم زندگی بدون بهنام کنم.دنیا رو سرم خراب شد.زنگ زدم جواب نمیداد.بهش التماس کردم.خواهش کردم.هرچی گفتم گفت نمیشه و تموم شده.و گوشی رو خاموش کرد.
(من هر جا مسافرت میرفتم فقط به فکر سوغات برای بهنام بودم.که کسی نفهمه.رفتیم یزد با چه سختی براش خریدم.اردیبهشت با مامانم و خواهرم رفتیم کربلا.من پول انچنانی نداشتم.و برای خودم چیزی نخریدم.و یه لحظه از حرم امدم بیرون یه نقره فروشی پیدا کردم و یه یا ابوالفضل براش خریدم و هر جا رفتم برای بهنام تبرکش کردم که نگه دارش باشه.)
دیشب بود که اینطور گفت.خیلی گریه کردم.اصلا باورم نمیشد بهنام انقدر ساده منو بزاره کنار.من جلو خانوادم که منتظر همچین چیزی بودن و سرکوب بزنن چیکار کنم.اخه من هر روز سر تایم میرفتم پشت بوم برای حرف زدن .حتی با بهنام قهر کردم برای فیلم جلو خانوادم میرفتم پشت بوم که نفهمن.انقدر چشمام قرمز شده بود .امدم پایین فقط سرم پایین بود کسی نفهمه.شب خوابم یه ساعت نیبرد و از خواب میپریدم.و فقط خواب بهنام رو میدیم که برگشته.
.صبح بیدار شرم و سریع صبحانه خوردم.و زنگ زدم به موبایل مادرش.که خود بهنام باهام حرف زد.گفت فریبا من اصلا دوست ندارم.من فقط عشق دخترعموم تو قلبمه.(دخترعموش شوهرکرده).گفتم بعد چهار سال این جواب خوبیهای منه .من اخه چطوری تو رو فراموش کنم.تو تمام زندگیمی.جلو همه خانوادم ابروم میره.منی که جلو همه به خاطر تو وایستادم.گفت نمیشه.میخواستم زودتر تموش کنم و همه هدیه هات رو از خیلی وقت پیش انداختم دور.حتب اون موقع که باهات بودم.من خوشبختت نمیکنم.گفتم من باهات مثل کف دست صادق بودم.چطوری من اون چشمهای عاشقت اون ابراز علاقه هات رو ندیده بگیرم.گفت همش الکیه.من شیطانم.و همش دروغ بود.من با تو ازدواج هم کنم عشق دخترعموم تو قلبمه.تو با من بدبخت میشی.من ادم کثیفی هستم.همش بهت دروغ میگفتم .کارهای میکردم که تو اصلا خبر نداری.فیلم بد میبینم.سیگار میکشم.قبلا ها دزدی میکردم.
گفتم چهار سال باهات زندگی کردم.همه زندگیمی.چطور یه دفعه بری.چطور میگی دوسم نداشتی.
کلا نابود شدم.گفتم من جلو خانوادم خار میشم.گفت اشکال نداره یه مدته میگذره.و هر چی گفتم تنهام نزار قبول نکرد.و بهش گفتم باشه.ولی خودت رو نابود نکن.تو پسر زحمت کشی و سیگار نکش.و همیشه مواظب خودت باش.چون خدایش هیچ وقت بدش رو نمیخوام.چون بهنام به خاطر بدبختی هاش سختی کشیده.و هنوز هم دلم براش لک زده.و دوست دارم خوشبخت شه.و خداحافظی کرد.
ولی ظلم بزرگی به من کرد.چرا به دروغ گفت عاشقتم.چرا منو جلو همه خار و خفیف کرد
انقدر قلبم گرفته.غصه دارم.که کسی که مرحم زخم هام بود بهم زخم زد.نه میتونم پیش کسی درد دل کنم و باید پیش همه فیلم بازی کنم .
دلم برای بهنام خودم تنگه.
بهنام من این نبود.اخه من چه کنم.بغض دارا خفم میکنه.گریه هم کنم همه میفهمن و ابروم میره.
یه دفعه بهنام عزیز مهربونم رفت.این بهنام ،بهنام من نبود.چع کنم.با این داغ دل.با این بی ابرویی.بعد چهار سال.وای خدایا.قلبم داره میترکه.اینها رو نوشتم شاید اروم شم .ولی حالم خرابتر شو.