به وقت تنهایی،تنها وجودی که به آن تکیه می کنیم
هرچند چشم جان تو را درک نمی کند تو را با گوش جان نشنیده ام
اما به وقت تنهایی و غصه و غم تنها با سکوت قلبم با تو سخن می گویم
گوییا می دانم که نیاز به شنیدن نداری تو خود از به من آگاه تری
با سکوتم با تو سخن می گویم چرا که زبان به رسم ادب و شرمساری بسته می ماندقدرت تکلم ندارم نمی دانم چرا زبانم بسته است گوییا در تمام عمر تا لحاظ گشوده نشده و اما عجیب دل زبان باز کرده و می سوزد و چشم بر روی آتشش آب می ریزد
آبی که توان خاموشی شعله های قلبم را ندارد
تنها تو قادر به خاموش ساختن شعله های درونم هستی
هم این حال را دوست دارم و هم دوست ندارم
جسم خاکی ام توان تحمل ندارد
اما روح تشنه ام مشتاق به این حال زارم هست
گوییا خود را در آغوش تو می بینم
الهی تشنگی آن را برطرف کن و ما را در آغوش پر مهر خودت به آرامش برسان