بیچاره زنداییمو بردن دکتر.دو تا هم بچه کوچیک داره.منم دیروز فهمیدم ی حس نفرت ب داییم پیدا کردم بخدا هممون ب مرگش راضی هستیم.زنداییم میگه بچه ها رو شب خوابوندم برم رگمو بزنم بیدار شدن گریه کردن نتونسم.دلم خیلی میسوزه اصن از یادم نمیره.مامانم اینا میگن تو با داییت حرف بزن ما نمیخایم روش باز شه
بنظرتون حرف بزنم؟
حالا جای بدش اینجاس ک وقتی زنداییمو میزده اون دختره رحمش اومده گفته بخاطر من نزن دگ نزده😤😤😤😤😤😤