مادر بزرگ من چن روزیه ک بیمارستان بستریه چن روز پشت سر هم مامان من موند پیشش تا اینکه سه روز قبل زنداییم گف امروز من میرم تو خسته شدی مامانم میگف بچه هات اذیت میشن من باز میمونم ولی گف ن ی روزه مشکلی نیس مامانم راضی شد ما هم اونروز خونه مادر شوهرم مهمون بودیم مامانم شب برگشت من واس شام موندم میگه تازه رسیده بودم خونه ک زنداییت زنگ زد ابجی تو رو خدا زود خودتو برسون داداشتو با ی دختر گرفتم!!!!میگه نفهمیدم چجوری خودمو رسوندم اونجا دیدم دایی هات و پدر بزرگت اونجاس اینم گریه میکنه
بیچاره زنداییمو بردن دکتر.دو تا هم بچه کوچیک داره.منم دیروز فهمیدم ی حس نفرت ب داییم پیدا کردم بخدا ...
فکر میکنی حرف بزنی ارزش داره؟ بی خیال اون دختر میشه؟ وقتی انقدررر دوسش داشته ک ب حرف اون زنشو نزدیک ترین کسشو نزده؟ ببین چجور رفته تو مخش و عشوه اومده و اون عاشقش شده
متاسفانه همسرم خیلی پنهان کاری میکنه😔 در حدی ک نمیدونم کیه و کجاست؟! 😆😅