سلام دوستای عزیزم موضوعی هست که ذهنمو درگیر خودش کرده نمیدونم شاید من بدجنسم یا غیر عادی هستم
نه ماهه عروسی کردم و یک سالو نیم عقد بودم دوره عقدم با مادر شوهرم خوب بودیم و منم خیلی دوسش داشتم و بهش احترام میذاشتم و میذارم شوهرم ازم خواست که کنار مادر شوهرم زندگی کنیم و بهم گفت که مادرم اهل دخالت نیست و کاری باهات نداره و مثل دخترشی منم قبول کردم و گفتم بدی از مادرش ندیدم وقتی عروسی کردیم از هفته اول خاله زنک بازیا شروع شد...
هر وقت شوهرم از سر کار میومد چهرش بهم ریخته بودو ناراحت که چرا فلان چیزو درست کردی نبری پایین چرا نمیری کمک مامانم و... باید عرض کنم که من به نسبت هم سن و سالام پخته ترم و انقد در حقشون لطف کردم که عذاب وجدانی ندارم از گرد گیری و خونه تکونی بگیر تا مهمونی چرخوندن براشون...
منو با عروس قبلیشون مقایسه میکرد که هیچکس ذات اونو نداشت دلم شکست و گریم گرفت اول زندگیم مث جهنم بود خیلی سخته خونه ای که با کلی عشق و علاقه میچینی از چشمت بیافته
یکبار نشده با شوهرم با خیال راحت بریم بیرون وقتی میایم غر میشنویم
وقتی میخوام برم بیرون سیم جیم میکنه که کجا میرم و چکار داری؟
وقتی میرم خونه مامانم محاله یبار زنگ نزنه و گله نکنه ازین که تنهاش گذاشتم و...
خرید میکنیم تا سر پاگرد خونم منو میپاد که چی خریدم و چی نخریدم و به شوهرم میگه چقد خرید میکنید در صورتی که از اول عروسیم تا حالا یکبار خرید برای خودمون نکردیم و فقط مواد غذایی خریدیم
هر چی میخریم انتظار داره براش ببرم
با شوهرم شام برم بیرون تیکه میندازه که چرا منو نبرید و اگه من باهاتون بودم نمیرفتید
میخواستم زیر گلدونی بخرم خیلی راحت بهم گفت میز برا چیته برو جعبه میوه از زیر شیروونی بیار بذار زیر گلدونت انگار خونه من طویلست انگار ن انگار تازه عروسم
تا ی چی میشه ناراحت میشه ازم و جلو شوهرم میگه زنت اینطور زنت اونطور شوهر منم خب مرده و تحت تاثیر قرار میگیره
برام مثل مادرم نیست دیگه ولی بازم برای هیچ کاریش دریغ نمیکنم اما روم حساسه و انتظار داره و از دختراش نداره از بیرون میام درو باز میکنه که ببینه چی خریدم
اولین بار که مهمونشون کردم مقداری غذا اضافه اومده بود به شوهرم گفت که چرا برام از غذای دیشب که اضافه اومده بود برام نیاورده درصورتی که اصلا ازم نخواسته و بهم نگفته بهم بده اصلا من از کجا بدونم که از غذا براش باید ببرم اصن کجای دنیا وقای غذا اضافه میاد باید بدی به مهمونات ببرن اصن مگه چقد اضافی اومده بود به فرداش به شوهرم گفت که بهم غذا نداده شوهرمم قیافه بهم ریخته اومد بالا و بهم گفت چرا نبردی و بی سیاستی و...ازشون سرد شدم و نمیتونم به مادرم و شوهرم بگم دلم پر از درده ازشون
زحمت و غر غرا و انتظاراش از منه و روی خوشش برای همه
انقد که امار منو داره امار دختراشو نداره باور کنید من برای زن داداشم همچین چیزی نمیخوام و مادرم اینطور باشه بهش تذکر میدم