خیلی خوب بودم
هر روز صبح بیدار میشدم برنامه کل روزمو مینوشتم
ساعت ها کار میکردم
اشپزی میکردم
کیک میپختم
سریال مورد علاقمو میدیدم
اموزش میدیدم
اهدافمو مینوشتم
چند روز پیش با همسرم دعوام شد سر یچیز خیلی کوچیک
خیلی با هم خوب بودیم هیچ مشکلی نداشتیم
اما اونشب دلش از بی پولی و زندگی پر بود
کلی حرف بهم زد کلی دلمو شکست کلی گریه کردم
حس میکنم افسرده شدم از اون شب
از تخت نمیام بیرون
غذا زیاد نمیخورم
حتی ناخونام ترمیم میخواست نرفتم با چاقو کندم همرو
با اینکه شوهرم صدبار از اون روز گفته من بهونه کردم دیوار کوتاه بودی ریختم سرت
اما دلم باهاش صاف نمیشه
انگار دیگه دوسش ندارم