با یکی آشنا شده بودم عمش میشناختم تو شهرمون بود خودش بالا شهر تهران بود من از یک شهر دیگه دو ماه باهاش اوکی شدم اینا هنوز همو ندیده بودیم آدما پولداری بودن خیلی بابا مامان تحصیل کرده شغل عالی این پسره دانشجو بود برا مهندسی میخوند بعد خیلی آدم شکاکی بود با رفیقم حرف میزدم فکر میکرد با کسی دیگه حرف میزنم داد میزد یا فکر میکرد علاقه من الکی میگف ادعا میکنی یا من مادرم در جریان گذاشته بودم سربسته ی جوری میگفت الکی میگی
فقط ب پولش مینازید منم چهار روز تموم کردم تموم چیزاش پاک کردم و دیلیت کردم حالم خوب نیست چون بهش وابسته شدم ولی خوب دوست نداشتم باهاش ادامه بدم قصدش سفت ازدواج بود ولی من بهش میگفتم من مادرم در جریان گذاشتم ولی سه سال دیگه تا ۲۰ سالگی قصد ازدواج ندارم میگف این حساسیت عصبانیتش بخاطر ازم توقع داره دوسم داره نمدونم.... بی خبر با یک خدافظی وقتی آف بود رفتم چون حس میکردم حتی اگه به ازدواج ختم بشه تهش ب طلاق میکشه