سلام
نزدیک یک سال پیش من برای اولین بار رفتم سرکار یه مدت قرار شد کارآموز باشم
یه شرکت بود که کارمندهاش خانم بودن ولی مدیر کل اونجا یه مرد بود متاهل و زن و بچه دار . شرکت واسه یه شخص دیگه بود که خارج از کشور بود ، این اقا مدیریتش میکرد.
روز اول کاریم خوب و عادی بود
روز دوم یه کاری رو قرار بود من انجام بدم که یکم به مشکل خوردم کمک خواستم و این مدیر هم بیکار میشد همیشه میومد بالا سر هممون و کارامون رو نگاه مینداخت که اشتباه نشه
دیگه این اومد یه نمونه انجام بده دست من رو گرفت گفت ببین اینطوری انجام بده
من خیلی اعصابم خورد شد واقعیت چون می تونست بدون اینکه دستم رو بگیره بهم یاد بده ولی چیزی نگفتم و به روی خودم نیوردم
روز سوم اخرای ساعت کاری اومد خسته نباشید گفت و از پشت زد رو شونم گفت خسته نباشی فرشته 😑 برگام ریخت واقعا 🍂 باز گفتم محل ندم بهتره چیزی نگفتم سرم رو انداختم پایین کارم رو انجام دادم
واقعا حالم رو بد کرد
کلا جو بدی داشت اون شرکت، مدیره با نصف کارکنان از این رفتارای زننده داشت طوری که یبار رفتم وسیله بیارم پیدا نکردم سرپرستمون که یه خانم بود رو صدا زدم دیدم اون بنده خدارو به زور داره تو بغلش میکشه تا بنده خدا صدای من رو شنید خوشحال شد اومد پیش من که از دست او مردک خلاص بشه
من اوایل فکر میکردم زنشه و منو دیده معذب شده چقدر خجالت کشیدم تو اون حال صداش کردم
روز بعد فهمیدم نه همسر سرپرستمون یکی دیگست که صبحا میرسونش اصلا اینا باهم نسبت فامیلی هم ندارن که بگی صمیمتش به خاطر اون بوده
یکی از کارکنان قدیمی اونجا دختر خوش انرژی بود همه دوستش داشتن و با همه صمیمی بود این بنده خدارو گاهی به زور میکشید میبرد میگفت بیا رو صندلی من بشین
از این رفتارا خیلی داشت ولی گلچین کرده بود با نصف کارکنان این رفتار رو داشت تا مثلا بگن کرم از خود درخته🤦🏻♀️
به حدی شده بود که این میومد به ما سر بزنه من اکثر خودم رو قایم میکردم یا زودتر میرفتم تو سرویس می موندم
منم کارآموز بودم قرار بود با هام قرار داد ببنده هی خدا خدا میکردم یه بهونه ای پیش بیاد من قرار داد نبندم
اخر سر سر یه بند قرار داد کوتاه نیومدم و قبول نکردم اومدم بیرون
واقعا نمی دونم اونا چطوری چند سال همچین ادم مریضی رو تحمل کرده بودن و مونده بودن
فکر کن طرف زن و بچه داره تو پروفایلش عکس کربلا گذاشته بالای سرش تابلو الله گذاشته
من اینو برای یکی از نزدیکانم گفتم گفت کرم از خود درخته واقعا دلم شکست چون نه من و نه همه ی اونایی که اونجا بودن کاری به کارش نداشتیم داشتیم کار خودمون رو انجام میدادیم تا اینو میدیدم داره میاد سمت میزای ما اکثرا بهونه میوردیم که زودتر از اونجا دور شیم یا تا حد ممکن با فاصله زیاد ازش وایسیم
لعنتی نمیشه از این گرگای مریض شکایت هم کرد و حالشون رو گرفت
بعد این من دیگه میترسم برم جایی برای کار