نه اون فقط یک اتفاق بود همین
بابای منم مثل بابای شما یهو ایست قلبی کرد به رحمت خدا رفت
یک روز قبل مرگش اومد خونمون توی خونمون دوتا انار قرمز بود که یکیش رو قاچ کرده بودم نصف توی بشقاب بود ،بابا اومد خونمون نصف انار برداشت خورد گفت عجب اناری بابا از کجا ،گفتم شوهرم از فلان جا خریده بعد رفت
همش دارم حسرت می خورم چرا اون یکی انار داخل یخچالم ندادم بخوره چراااااااا؟
با اینکه همیشه بهترین بشقاب غذا رو می داشتم جلوی بابام ،هنوز که تموم می کرد با چشم به شوهر و مامانم می فهموندم بزارن جلو بابام بشقاب خورشت یا گوشتشون رو
همیشه هر چی خونمون بود شوهرم میاوردم با بابام می خورد
اینم بگم بابام هر روز خونمون بود چون بازنشست بود و شوهرم زیر خونمون مغازه داشت میومد خونه ما و جزی از ما بود
ولی من دارم همچنان حسرت اون اناری رو می خورم که نگه داشته بودم برای شوهرم به همه گفتم ،خواهرم میگن این قدر بابا اومد خونت سر سفره ی تو بوده بهترین و نو برانه ترین میوه ها رو باهم خوردین چرا فراموش نمی کنی میگم نمی تونم
گاهی یک چیزا میشه حسرت فراموشم نمیشه ولی میشه باهاش کنار اومد