ده روز از عروسیش میگذره و مام عروسی دعوت بودیم و منم رفتم حواسم رو هر جا پرت میکنم باز یادش میفتم نشد هیچ وقت بهش بگم یا رسمی کنم بخدا قسم کوتاهی نکردم فقط نشد شرایط یاری نکرد نگید چرا نگفتی . خیلی عذاب کشیدم هفته عروسیش
افسردگی گرفتم هیچ چیزی بهم حال نمیده من آدم شوخی بودم انقد شوخ که شوخی و جدیم رو نمیشد تشخیص داد الان با هیچکس حوصله صحبت کردن ندارم مادرم هم شک کرد و بهم گفت نکنه بخاطر اون دختره فلانیه هیچ وقت این عشق رو نه به دختره گفتم نه به خونواده ولی قبلا مادرم بهم دوسه باری گفته بود که از دلت خبر دارم و میدونم کیو میخوایی اونا بدرد ما نمیخورن این حرفشم بیشتر بخاطر شرایط بدمون بود