یه باردوران دانشجویی بادوستم کل مغازه ها گشتم کیف پسندم نمیشدازبیرون داخل مغازه نگاه کردیم یه کیف خیلی پسندم شددوستم اول رفت داخل یه قسمتی بلندبود ندید،پاهاش رفت پشت اون دوتاپسرهم بودن ته مغازه وایساده بودن ،خلاصه دوستم همینجور به حالت خم رفت ته مغازه داخل بغل یکی پسرها ،اصلا به روی خودمون نیاوردیم سریع اومدیم بیرون نشستیم داخل پیاده رو واسه خنده،یواشکی نگاه کردیم دیدیم دوتا پسرها نشسته داخل مغازه برای خنده یادش بخیردیگه هیچوقت جلو اون مغازه نرفتیم